Members

Username
Password
Remember Me

Tags


توحید

Latest articles

چند پهلوئی توحید؟ پاسخ به پرسشهای ایرانیان از ابوالحسن بنی‌صدر

Published: Jan 5, 2014 توسط KCNSelma748 Filed under: News




 آقای بنی صدر، تلاش های شما برای سکولار کردن اسلام بسیار ارزشمند و لازمه تغییر فرهنگ ایرانیان (با اکثریت مسلمان) از زورمداری به حقوقمداری است، با این حال، تاکید زیاد شما بر انگیزه های مذهبی در مبارزات سیاسی برای تشکیل دولت لائیک و حقوقمدار،
باعث برخی سوء تفاهم ها و صد البته سوء استفاده‌ها می شود. برای روشن شدن منظورم، تجربه ناکام مانده انقلاب 57 را مثال میزنم: من نمیدانم در آن زمان دولت مورد نظر شما چه بوده است، اما در هر حال، حقیقت این است که آقای خمینی و سران حزب جمهوری اسلامی، از تاکید شما بر انگیزه های دینی در مبارزات سیاسی، برای منحرف کردن مسیر انقلاب و بازگردادن استبداد به کشور سوء استفاده کرده اند و اپوزیسیون زورمدار نیز از این مسئله برای دروغ پراکنی بر ضد شما سوء استفاده کرده‌ است.
موجب میشود که شهروندان غیر مذهبی که به دلیل جو سانسور شدید در ایران، از نظرات شما در مورد دولت آگاه نیستند، شما را طرفدار دولت اسلامی از نوع دیگری پنداشته و نسبت به شما بدبین باشند، از طرفی هم چون اسلام در ایران سکولار نشده و یک ایدئولوژی خشن است، اقشار مذهبی هم نسبت به شما بدبین هستند.
استفاده شما از واژگان و اصطلاح های چند پهلو و دارای ابهامی چون «انقلاب اسلامی»، «توحید» و «ناموس»، باعث سوء تفاهم های بسیاری شده است و وقت و انرژی زیادی از کنشگران خط استقلال و آزادی صرف رفع کردن آنها می گردد.
درست است که نباید واکنش زورپرستان شد، اما آیا بهتر نیست به عنوان یک کنشگر سیاسی، بیان خود را شفاف تر نموده تا جمهور مردم راحت تر با گفتار شما ارتباط برقرار کنند و از سوء استفاده زورمداران نیز جلوگیری گردد؟
نقد نوشته پرسش کننده از راه یافتن تناقضها و رفع آنها:

   پرسش کننده نخست یک رشته تصدیقها می‌کند که نادرست هستند. به این دلیل که متناقضند و دلیل صحت در خود آنها نیست:

1 – مراد  پرسش کننده از «سکولار کردن» اسلام روشن نیست. هرگاه مراد او این باشد که اختیار دین  هرکس دست خود او باشد و هرکس خود خویشتن را هدایت کند، نخست این همان رهنمود قرآن است و سپس، با «تأکید بر انگیزه‌های مذهبی» - که باز معلوم نیست چیستند -،  در تناقض آشکار است. با دین بمثابه بیان استقلال و آزادی نیز در تناقض آشکار است. چراکه :

1.1. نوشته پرسش کننده بر این اساس قرارنگرفته است  که بنای کار بنی‌صدر بر این ‌است که چون حق هست دین باید از آن سخن بگوید. می‌پندارد، چون دین می‌گوید، او از توحید و دیگر اصلها  و «انگیزه‌های دینی» سخن می‌گوید. این مشکل ذهنی نه تنها  مشکل او که مشکل اکثریت نزدیک به اتفاق دین باوران و دین ستیزان، حتی کسانی نیز هست که نیم قرنی است با بیان استقلال و آزادئی سروکار دارند که بنی‌صدر پیشنهاد می‌کند. زندگی با این اندیشه راهنما رشد در استقلال و آزادی است، الا این‌که خو کردن عقل به قدرتمداری، معتاد را از مشاهده این اندیشه آن‌سان که هست و روش کردنش، باز می‌دارد.

1/2. انگیزه‌ها یا حقوق هستند و یا حقوق نیستند. اگر حقوق نیستند، پس ضد حقوق هستند. اگر حقوق هستند، این حقوق را انسان دارد و سازگار است با «سکولار کردن دین». اما اگر ضد حقوق هستند، بنی‌صدر نمی‌تواند هم مروج حقوق ذاتی انسان باشد و بر این باشد که اختیار دین هرکس باید در دست خود او باشد و هرکس خود خویشتن را هدایت می‌کند و هم به «انگیزه‌های دینی» قائل باشد که ضد آن حقوق و این اختیار هستند. 

     رفع این دو تناقض به این‌است که حکم صادره باطل است. و صاحب اختیار دین خویش و صاحب اختیار رهبری خود شدن، نیازمند شناخت اصول راهنما و اندیشه راهنمائی دربر گیرنده حقوق انسان و حقوق هرجامعه انسانی و حقوق همه جانداران و طبیعتند. بدون کمترین تردید، هیچ عقل قدرتمداری نمی‌تواند از این اصول و این اندیشه راهنما، سوء استفاده کند زیرا عقل قدرتمدار به بکار بردنشان توانا نیست.

1/3. نوشته پرسش کننده باز مبهم است وقتی به دولت لائیک و حقوقمدار می‌پردازد. چرا که اگر «لائیک» یعنی معارضه کننده با دین، دولت به ضرورت استبدادی با مرام ضدیت با دین می‌شود و یک‌بار دیگر، ایران را گرفتار فاجعه می‌کند. فاجعه رژیم پهلوی و فاجعه رژیم خمینی و از نو، فاجعه رژیم لائیک. ایران می‌باید از این دُور بیرون رود. برای بیرون رفتنش از این دُورِ مرگ و ویرانی، دولت می‌باید از هر دین و مرامی خالی و تنها از حقوق شهروندی (مجموعه حقوق انسان و حقوق سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی) و حقوق ملی و حقوق جانداران و طبیعت، پر باشد. سخن روشن و شفاف این‌است. 

      بهوش باید بود! آنها که لائیسیته را ضدیت با دین می‌انگارند، ضد لائیسیته نیز هستند. می‌خواهند لائیسیته را پوشش نیت خویش کنند. نیتشان این‌است که دولت را از دین خالی و از مرام خود پرکنند. از این‌رو، سخنشان درباره دولت لائیک بغایت مبهم است. مبهم است زیرا هدفشان جانشین کردن دین با بیان قدرتی دیگر است. چنان‌که این‌گونه لائیک‌ها وقتی خویشتن را ناگزیر از پاسخ گفتن می‌بینند، می‌گویند دولت لائیک دولت بی‌مرام نیست. اما کدام مرام؟ در غرب لیبرالسم سلطه گر مرام دولت است و در جامعه‌های ما، مرام لیبرالیسم سلطه پذیر مرام دولت استبدادی زیر سلطه گشت.

     در عوض، دولت خالی از مرام و پر از حقوق، شفاف است و اگر تنها بیان استقلال و آزادی پیشنهادش می‌کند، بدین‌خاطر است که هیچ بیان قدرتی نمی‌تواند آن‌را پیشنهاد کند. زیرا دولتی از این نوع، با آن بیان در تناقض قرار می‌گیرد و حل تناقض درگرو خالی شدن دولت از آن مرام می‌شود.  در باره لائیسیته، دو تحقیق انتشارداده‌ام که در کتاب ارکان دموکراسی نیز گنجانده‌ام. در باره رابطه دین و دولت، چندین مقاله انتشارداده‌ام و در شفاف گردانی تا آنجا پیش رفته‌ام که سیاست بمعنای روش رسیدن به قدرت و یا حفظ قدرت را نیز با دین بمثابه بیان استقلال و آزادی ناسازگار و جدائی دین از چنین سیاستی را نیز ضرور دانسته‌ام. دعویم این‌است که هیچ‌کس دیگر چنین شفاف گردانی را انجام نداده ‌است.

2 –  دعوی سوء استفاده آقای خمینی و سران حزب جمهوری اسلامی از تأکیدهای بنی‌صدر بر «انگیزه‌های دینی»، تناقض‌های بس آشکار در بردارد:

2/1. اندیشه راهنمای انقلاب ایران، اسلام بمثابه بیان استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی بود. پس تأکید بنی‌صدر بر استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی و حقوق و کرامت انسان و ولایت جمهور مردم بود. آیا آقای خمینی و سران حزب جمهوری اسلامی از این اصول و حقوق سوء استفاده کرده‌اند؟ این‌ سوء استفاده ممکن بود؟ پرسش کننده تنها نیست، بسیارتر از بسیارند آنها که به خود زحمت شناختن واقعیت را آن‌سان که هست نمی‌دهند، دروغ را به ذهن راه می‌دهند و مبنای صدور حکم می‌کنند. اگر با این اصول و حقوق ممکن بود استبداد برقرارکرد و دم از ولایت مطلقه فقیه زد، پس هم سخن گفتن از این حقوق و فراخواندن انسانها به عمل به آنها کاری بیهوده می‌شود و هم مبارزه سیاسی بی‌معنی می‌گردد.  اما این ادعا دروغی آشکار است زیرا:

● آقای خمینی به این اصول و حقوق پشت کرد و با صراحت گفت: در فرانسه از راه مصلحت حرفهائی را زده‌ام متعهد به آنها نیستم و اگر لازم ببینم، خلاف آنها را می‌گویم. او با ولایت جمهور مردم دولت ولایت مطلقه فقیه را نساخت. با انکار آن ساخت.

● در نخستین انتخابات ریاست جمهوری، اصول راهنما و حقوقی که بنی‌صدر کار مردم و دولت را عمل به آنها می‌دانست، 76 درصد آراء و نامزد حزب جمهوری اسلامی – آقای خمینی نیز پیغام داده بود بنی‌صدر بسود حبیبی کنار برود نخست وزیر بشود که اختیارش هم بیشتر است! -  حدود 4 درصد آراء را بدست آوردند. تازه اداره انتخابات باکسانی بود که می‌گفتند یا انتخابات انجام نمی‌شود و یا بنی‌صدر رئیس جمهوری نمی‌شود. 

2.2. حکم پرسش کننده با واقعیت بس شفاف دیگری نیز در تناقض است و آن این‌است: اصولی حق و حقیقت و واقعیت هستند که ویژگی‌های حق را داشته‌باشند، خالی از تناقض باشند و هیچ بیان قدرتی نتواند اظهارشان کند و تنها اصول راهنمای بیان استقلال و آزادی باشند و این بیان حقوق و کرامت انسان را دربر بگیرد.  ایرانیان امروز، نیازمند این اصول و حقوق هستند. انسانیت امروز نیازمند این اصول و حقوق است. اگر اکثریت بزرگ، از آن آگاه نیست، چاره رها کردن این اصول و پیوستن به قدرت باوران نیست، ایستادن بر این اصول و این حقوق و الگوی زندگی در استقلال و آزادی و رشد در استقلال و آزادی گشتن است.

2/3. انحراف مسیر انقلاب نیز حکمی متناقض است. چراکه بازسازی استبداد را انحراف مسیر انقلاب نمی‌گویند. کودتا برضد انقلاب می‌گویند. مسیر یک انقلاب را نمی‌توان منحرف کرد. انقلاب یک کار است، جهت دادن به قهر انباشته در سینه‌های انسانها کاری دیگر است. این خشونت است که می‌تواند به نیروی محرکه رشد بدل گردد و نیز می‌تواند در مرگ و ویرانگری بکار گرفته شود. هرگاه این خشونت بخواهد در رشد کاربرد پیدا کند، زور می‌باید به نیرو بازگردانده شود و با بکار بردن قواعد خشونت زدائی، میزان خود‌انگیختگی ( = استقلال و آزادی هر انسان) جامعه را به حداکثر رساند تا که همگان به کار متحول کردن جامعه خود به جامعه باز و برخوردار از جمهوری شهروندان، برخیزند. بکاربردن خشونت متراکم در مرگ و ویرانگری، را اسلام، به مثابه بیان استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت، غیر ممکن می‌کرد. این‌شد، که نخست این اسلام، اسلامی کنار گذاشته شد که پیروزی گل بر گلوله را ممکن ساخته بود. به جای این دعوی نادرست و پرتناقض، ماجرای ستیز اسلام فیضیه با اسلام بنی‌صدر را  باید به یاد نسل امروز، آورد.

     اما در جهت دادن به خشونت، آقای خمینی و رهبران حزب جمهوری اسلامی تنها نبودند، تمامی گروه‌های سیاسی، به استثنای جانبداران اندیشه راهنمائی که بیان استقلال و آزادی بود،  در این جنایت سیاسی شرکت داشتند. اینک بر پرسش کننده‌است که از خود بپرسد: ازچه رو، این واقعیت بس عیان را نمی‌شنود و دروغی را می‌شنود که «تأکید بر انگیزه‌های دینی در مبارزه سیاسی» است؟ چرا راست با دروغ را جانشین می‌کند؟ بر او و دیگران است که بدانند تشکیل «نهادهای انقلاب» از سوئی و دست زدن به «قیامهای مسلح» از سوی دیگر  و این دو عمل از سوئی و گروگانگیری و محاصره اقتصادی و تجاوز عراق به ایران و...  از سوی دیگر  را انحراف مسیر انقلاب نمی‌گویند. بازسازی استبداد وابسته می‌گویند که همه آنها که این یا آن مرام قدرت را در سر داشتند، در آن شرکت کردند و خود نیز قربانی آن شدند. 

      بر پرسش کننده‌است که بداند مسیر یک انقلاب را نمی‌توان منحرف کرد. انقلاب به مسیر خود ادامه می‌دهد. انقلاب تا رسیدن به هدف، به مسیر خود ادامه می‌دهد اگر  شرکت کنندگان درآن، تجربه را رها نکنند. بدیهی است وقتی خشونت انباشته در مرگ و ویرانی بکار می‌افتد، رها نکردن تجربه اراده‌ای از پولاد می‌خواهد و این اراده را پهلوانانی دارند که تجربه را ادامه می‌دهند، نخست از رهگذر الگوی هدفی شدن که انقلاب دارد.

3 -  این حکم که چون سانسور شدید در ایران برقرار است، شهروندان غیر مذهبی از نظرهای بنی‌صدر آگاه نیستند، 

3/1.  مسئولیت را از دوش آن شهروندان برداشتن است و با مسئولیتمندی انسانهای حقوقمند در تناقض است. حل تناقض به این‌است که هم آنها و هم قشرهای مذهبی، خود را مسئول بدانند و به حقوق ذاتی خویش، از جمله حق آگاه شدن، عمل کنند. از سانسورها که یک جامعه قربانی آن می‌شود، آنهایی که مردم خود بکار می‌برند، بسیار بیشتر و کارسازتر هستند. از جمله آن سانسورها، یکی همین توجیه است که پرسش کننده بکار برده‌است: وقتی توجیهی بر حقوق و مسئولیت انسان پرده غفلت می‌کشد، سانسور  است و از نوع خطرناک‌ترین نوع سانسورها است. ایران امروز، بیشتر از هر سانسور دیگر از این نوع سانسور رنج می‌برد که مردم کشور خود آن را، برای توجیه زیست در استبداد، می‌سازند. 

3/2. آیا راه‌حل هم‌آواز شدن با «شهروندان غیر مذهبی» و یا «قشرهای مذهبی» است؟ نه. زیرا هریک از این دو راه‌حل، زیستن در استبداد است. آیا راه‌حل در کنار گذاشتن اندیشه راهنما است؟ نا ممکن است. حیاتمندی نیاز به اندیشه راهنما دارد. آیا راه‌حل، اندیشه‌راهنمای لائیک است؟ نه. زیرا لائیسیته اندیشه راهنما نیست. دو کاربرد بیشتر ندارد: یکی کاربرد در اندیشه راهنمائی که بیان استقلال و آزادی است برای خالی کردن دولت از دین و مرام و پرکردنش از حقوق و روابینی پیروی از این دین یا آن مرام  و دیگری،  برخوردار کردن دولت از بیان قدرت و چماق کردن لائیسیته برای قرق کردن عرصه از هر دین و مرام مزاحم آن بیان.  آیا راه حل، رها کردن اسلام بمثابه بیان استقلال و آزادی و گرویدن به بیان قدرتی با صفت دینی و یا غیر دینی است؟ به کدام بیان قدرت باید گروید؟ الگوی موفق کدام است؟ در ایران و در دنیا آن بیان قدرتی که در بن‌بست نیست و می‌توان پذیرفت کدام است؟ آیا درب عقل را بر روی حقیقت و واقعیت بستن به این عذر که رژیم دین را ایدئولوژی خشونت‌گری کرده ‌است، ستم بزرگ به خود نیست؟ آیا درست به همین دلیل نیست که می‌باید دین را بمثابه بیان استقلال و آزادی و پیشنهاد روشهای خشونت زدائی باز جست؟ 

      روشی که با نوشته پرسش کننده بکار می‌برم، بی‌خدشه‌ترین روشها است. زیرا دروغ را با رفع تناقض راست می‌کند. پس بر او و هر ایرانی و هر انسانی است که این روش را بیاموزد و در نقد بکاربرد. هرگاه چنین کند، می‌بیند اسلام ستیزی گریز از حقوق خویش و بدترین نوع سانسورگری است. زیرا ستیز جز بکاربردن زور نیست و بکاربردن زور، حقیقت را آشکار نمی‌کند، آن را در تاریکی بیشتر فرو می‌برد. راه‌کار وجود دارد: اسلام بد، از راه نقد، یعنی یافتن و رفع تناقضها، با بکاربردن همین روش که من در این کار و درکارهای دیگر، از جمله اسلام بیگانه شده در بیان قدرت بکاربرده‌ام، بیان استقلال و آزادی می‌گردد.   

 

٭ نقد مقدمه پرسش و پاسخ به پرسش:

    استفاده من «از اصطلاح‌ها و کلمه ‌های چند پهلو و دارای ایهام»:

1 – از توحید شروع می‌کنم. آیا کلمه توحید چند پهلو است و دارای ایهام است؟ آیا در زبان آزادی، کلمه‌ها می‌توانند چند پهلو باشند و دارای ایهام؟ نه.  این در زبان قدرت است که کلمه‌ها و اصطلاح‌ها و جمله‌ها، بن‌مایه‌ای از قدرت (= زور) پیدا می‌کنند. باوجود‌این، کلمه‌هائی هستند که  نمی‌توان بن‌مایه آنها را زور گرداند. مگر به نگاه داشتن کلمه و تغییر معنای آن و آن معنی را در ذهن‌ها نشاندن. توحید، امامت، عدل، استقلال، آزادی، حق، از این نوع کلمه‌ها هستند. پوپر، براین‌نظر است که افلاطون بانی این تقلب بزرگ بوده‌است. 

2 – بدین‌قرار، کلمه‌ها نه چند پهلو و نه دارای ایهام هستند. کلمه نمی‌تواند دارای ایهام باشد، این ذهن است که گرفتار ایهام می‌شود. در حقیقت، تقصیر ذهن است که به پای کلمه نوشته می‌شود. ذهن‌هائی که گرفتار دشمنی با کلمه‌ها می‌شوند، ایهام ذهن خود را ، که تقصیر خود آنها است، به کلمه‌های بی‌تقصیر نسبت می‌دهند تا دشمنی خود را با آنها توجیه کنند. غافل از این‌که کاری جز سانسور خود نمی‌کنند. و نیم قرن کار مداوم بنی‌صدر جز رهاکردن ذهن‌ها از ابهام و ایهام نبوده است و او همچنان براین کار است.

3 – بن‌مایه ابهام و ایهامی که پرسش کننده درآن است، این‌است که گمان می‌کند کلمه توحید صفت دینی دارد و بدین‌خاطر، بکار بردنش، در عرصه‌های دیگر چند پهلو کردن سخن می‌شود. غافل از این‌که کلمه‌ها را هیچ دینی نمی‌سازد. انسانها در طول زمان می‌سازند برای رساندن معنا و بسا معنی‌هائی. اما این انسانها تغییر می‌کنند. طرزفکرهاشان تغییر می‌کنند و با تغییر طرز فکر، معانی کلمه ها را نیز تغییر می‌دهند. بدین‌سان، چند پهلوئی صفت ذهن‌ها و ناشی از گوناگونی ذهنیت‌ها است. 

4 – اصلها نیز ساخته‌های دین‌ها نیستند. حقوق نیز ساخته‌های دین‌ها نیستند. در زندگی، در هستی، هستند. چون هستند، دین‌ها از آنها سخن می‌گویند و نه چون دین‌ها از آنها سخن می‌گویند هستند. اما این واقعیت را تا عقل استقلال و آزادی خویش را بازنیابد، آن‌سان که هست نمی‌بیند. وارونه می‌بیند این‌است که چند پهلو بینی ناشی از طرز فکر و ابهام و ایهامی که ذهن بدان گرفتار است را به کلمه نسبت می‌دهد.

    به وجود موازنه عدمی، ایرانیان نخستین کسان بودند که پی برده‌اند. اصول پنج‌گانه‌ای که ارکان هر موجود زنده‌ای را تشکیل می‌دهند، در زندگی است که هستند. هرکس در خود بنگرد، می‌بیند مجموعه‌ای از اجزاء است (توحید) و این اجزاء بایکدیگر در رابطه‌اند و همساز فعال می‌شوند (ساختها و سامانه‌ای از ساختها و برخوردار از اطلاعات) و رهبری دارد که وقتی زندگی را عمل به حقوق و بکاربردن همآهنگ استعدادها و فضلها می‌کند، خودانگیخته‌است و هدفش رشد در استقلال و آزادی است (امامت) و فعالیتهای موجود زنده جهت و مسیر دارد و وقتی عمل به حق هستند، این مسیر خط مستقیم می‌شود (خط عدالت) و زندگی هدفمند است (هدفداری = معاد). هرگاه کسی بخواهد در شناخت روش علمی بکاربرد، و خویشتن را بمثابه انسان خودانگیخته بازشناسد، ناگزیر می‌باید این 5 اصل را شناسائی کند. انکار کردن این اصول، انکار هستی‌مندی خویش است. کاربایسته، رها کردن کلمه‌ها از بن‌مایه زور است. بدون دادن معانی که بن‌مایه‌ای از زور دارند، ممکن نبود و نیست به آنها معانی بخشید که دین بمثابه بیان قدرت به این اصول بخشیده‌ است. اگر او ویژگی‌های حق را نیز بشناسد، شناسائی او دقیق‌تر نیز می‌شود.

     اینک بر پرسش کننده و هرکس دیگری است که در این اصول اندیشه کند. هرگاه تناقض یا تناقضهایی می‌یابد، بازشان گوید و رفعشان کند، تا اگر واقعیت و حقیقت جز این‌است شناخته ‌آید. و اگر تناقضی درآنها نیافت، پس راست و سخن حق است و نپذیرفتن و بکار نبردن آنها دور از شأن انسان است .

5 – بدیهی است دینی که این اصول را اصول راهنمای خود می‌کند، هرگاه بیان قدرت باشد، کلمه‌ها را نگاه می‌دارد و معانی آنها را تغییر می‌دهد.  اگر دینی چنین کرده باشد، راه‌حل انکار واقعیت و حقیقت، یعنی این اصول نیست، تناقض زدائی از معانی است که دین قدرتمدار به آن داده ‌است. انکار اصولی که ارکان زندگی را تشکیل می‌دهند، خلاء پدید می‌آورد و این خلاء را قدرت (= زور ) پر می‌کند. بنگریم انکارکنندگان زورباور و بکاربرنده زور شده‌اند یاخیر؟:

5/1. در طول تاریخ، انکار توحید، با قبول ثنویت انجام گرفته است و ثنویت سه نوع بیشتر نجسته است:

● نوع اول، ثنویت تک محوری: یک محور فعال و یک محور فعل پذیر. این ثنویت به رواج ترین نوع ثنویت است.

● نوع دوم، ثنویت دومحوری: هردو محور، در روابط قوا و نسبت به یکدیگر فعال و فعل پذیر هستند.  اما بنابراین که در روابط قوا، کار به نابرابری می‌انجامد، این نوع ثنویت استحاله می‌جوید به ثنویت تک محوری.

● نوع سوم، ثنویت دیالکتیکی که بنابرآن، دو ضد، به نوبت، فعال و فعل پذیر می‌شوند. چنان‌که در نظام سرمایه‌داری، نخست بورژوازی فعال است و طبقه کارگر را پدید می‌آورد اما بتدریج، پرولتاریا بزرگ و فعال و بورژوازی فعل‌پذیر می‌شوند. 

   طرفه این‌که هر سه ثنویت، نیازمند توحید هستند. چراکه تا مجموعه‌ای پدید نیاید، محور فعال و غیر فعال وجود پیدا نمی‌کنند. سومی با توحید آغاز می‌شود و با توحید نیز به پایان می‌رسد: جامعه بی‌طبقه ابتدائی و جامعه بی‌طبقه انتهائی. انگلس گمان برده بود توحید را عربها کشف کرده‌اند. ای کاش در زندگی خود تأمل می‌کرد و ارکان زندگی خویش را همان‌سان که هستند می‌یافت.

     در هر سه نوع ثنویت، اصل بر روابط قوا است. غافل از این‌که براین اصل، زندگی پدیدآمدنی نبود. و نیز غافل از تناقض‌های موجود در ادعای خویش و این واقعیت که اگر تناقضهای قول خویش را شناسائی می‌کردند، اصول پنج‌گانه را باز می‌شناختند و بدان، بیان استقلال و آزادی را باز می‌یافتند و زندگی‌ها عمل به حقوق می‌شدند. برسم امتحان و روش آموزی، تناقضهای هریک از این سه ثنویت را می‌یابم و رفع می‌کنم:

1- هر سه ثنویت ساخته ذهن برای توضیح رابطه قوا هستند و در هستی وجود ندارند. هیچ موجودی بر وجود این ثنویتها گواهی نمی دهد. در حقیقت، ثنویت‌ها یک جزء  واقعی دارند که هر پدیده‌ای وجودش را از آن دارد و آن توحید است و یک جزء، دو محور، که ذهن آن را ساخته‌است و وجود ذهنی بیش ندارد. این جزء بکار توضیح پدیده حیاتمند نمی‌آید، بکار توضیح رابطه قوا میان پدیده‌ها می‌آید. این توضیح نیز واقعیت را گزارش نمی‌کند. دلخواه توضیح کننده را بیان می‌کند. هرگاه بخواهیم تناقض را رفع کنیم، ناچار، می‌باید ساخته ذهن را که دروغ است، حذف کنیم. و

2 – ثنویت‌ها با حیات تناقض دارند. در حقیقت، اگر اصل بر روابط قوا بود، زندگی نبود و هیچ موجود زنده‌ای نیز نبود. چراکه رابطه قوا یعنی رابطه‌ای که تخریب و حذف می‌کند. پس دو طرف تخریب می‌شوند و تخریب می‌کنند. از تخریب حیات پدید نمی‌آید، مرگ پدید می‌آید. باز رفع تناقض ثنویت با حیات، به حذف ثنویت است. و 

3 – در زندگی هر موجود و در رابطه انواع آفریده‌ها بایکدیگر، روابط قوا پدید می‌آیند. چنانکه اگر کسی به سرطان مبتلی شود، در تن او، سرطان محور فعال و اندام او محور فعل پذیر می‌شوند و  مرگ سرانجام بیمار می‌گردد. این رابطه، هم تصدیق ربط مستقیم ثنویت با مرگ و ربط مستقیم توحید با زندگی و هم تصدیق طبیعی بودن سلامت و عارضه بودن بیماری را می‌کند. بدین‌قرار، رفع عارضه به حذف ثنویت و بانی آن، سرطان است. 

     در رابطه دوکس نیز، بنابراین که هر انسان استعداد انس و دوستی دارد، دوستی طبیعی و دشمنی عارضه است. دوستی ترجمان توحید و دشمنی ترجمان ثنویت است. هرگاه آدمی بدان حد بیمار فکری و روانی نباشد که تضاد را اصل و توحید را فرع بیانگارد، در رفع دشمنی خواهد کوشید و اگر بیمار بماند، بر دشمنی خواهد افزود و خود را  یا با این توجیه مرگبار قانع خواهد کرد که «تضاد عامل رشد» است و یا خود را به این فریب خواهد سپرد که دشمن من شر مطلق است. کوری ناشی از دشمنی سبب می‌شود که تناقض در پندار و گفتار و کردار خویش را نبیند و خویشتن را به مرگ، در زندان تنهائی، باحصارهای بلند از دشمنی، محکوم ‌کند. مرگی فرآورده انواع شکنجه‌های روانی و جسمی.

4 – ثنویتها اصول راهنمای دستگاه‌های فلسفی قدرت محور و انواع بیان‌های قدرت هستند. عقلهای قدرت محور، موازنه عدمی و توحید را نمی‌توانند حتی تصور کنند. از این‌رو است که وقتی دین در بیان قدرت از خود بیگانه می‌شود، به کلمه معنائی را می‌دهند که ضد آن‌است: ثنویت تک محوری. بنابراین معنی، جبر جانشین استقلال و آزادی انسان می‌شود. خداوند قدرت (= زور) مطلق و انسان ناتوانی فعل پذیر می‌گردند. حال اگر توجه کنیم که الف - زور از رابطه قوا پدید می‌آید و متعین است و زور مطلق ضعف مطلق است و خداوند نمی‌تواند زور مطلق باشد و ب- از حق جز حق صادر نمی‌شود، تناقض را یافته و قابل رفع کرده‌ایم: خداوند توانائی مطلق می‌شود و انسان، آفریده حق، بنابراین،حقوقمند و توانائی نسبی، می‌گردد. موازنه عدمی بیانگر رابطه  انسان مستقل و آزاد و توانائی نسبی با خداوند استقلال و آزادی و توانائی مطلق می‌شود و

5 – قائل شدن به ثنویت در هستی، حاصل متعین انگاری هستی است. اما دربالا دیدیم هرگاه ثنویت وجود عینی می‌داشت هستی مادی نیز نبود. و چون ثنویت نیست، هستی در ماده ناچیز نمی‌شود و ماده به یمن وجود نامتعین، رها از جبر است. نخستین دو حاصل این تناقض زدائی، یکی بازکردن افق دانش تا بی‌نهایت و دیگری، رها شدن از بیان‌های قدرت و یافتن بیان استقلال و آزادی و راهنمای پندار و گفتار و کردار کردن آن‌است.

6 – ثنویت بمثابه ساخته ذهن نیز ساخته‌ای متناقض است. چراکه اگر ثنویت هستی‌مند باشد، پس توحید نباید باشد. حال آنکه نخست می‌باید مجموعه‌ای باشد تا ذهن بتواند، در آن،  دو محور را تصور کند. پس، توحید پیش از ثنویت وجود دارد و هستی بخش است. و اگر ثنویت پدید آید، عارضه است و هرگاه درمان نشود، مرگ می‌آورد. به سخن دیگر، سازندگان اصلهای راهنمائی که ثنویت‌ها هستند، غافل بوده‌اند که توحید را تصدیق و ساخته ذهن خود را که ضد آن‌است تکذیب می‌کنند. 

     بدین قرار، در زبان آزادی، از توحید شفاف‌تر نیست و هرگاه بخواهی آن را مبهم و «چند پهلو» بگردانی، نیاز به زبان و هم بیان قدرت پیدا می‌کنی و معنائی که بدان می‌دهی، تناقض و بسا تناقضها دارد که دروغ بودن تعریف را به فریاد باز می‌گویند.

     می‌ماند پرسش من از پرسش کننده و همه دیگر ایرانیان: این‌امر که اصل راهنمای ولایت فقیه ثنویت تک محوری، ضد کامل توحید است، عیان است. مخالفت با این رژیم، چرا شما را به مخالفت با ثنویت تک محوری، که اصل راهنمای اکثریت بزرگی از انسانها است – که اگر جز این بود ولایت مطلقه فقیه استقرار نمی‌جست – و دونوع ثنویت دیگر بر نمی‌انگیزد و شما را به جان توحید می‌اندازد که، بدون آن، نه وجود می‌یابید و نه استقلال و نه آزادی و نه حقوق دیگر انسان، حتی قابل تصور می‌شوند، چه رسد به تعریف شفاف؟ از چه رو است که اهل دانش بی‌غرض تعریف بنی‌صدر از توحید را روشن و راه‌حل می‌دانند و شما «چند پهلو» و دارای ایهام؟ به تازگی، آقای دلخواسته مقدمه اقتصاد توحیدی را به انگلیسی برگردانده و انتشار داده‌است. ارزیابی زیر، از آقای داوید هوویلر  David Huwiler، رئیس دانشگاه امریکائی بلغارستان است که به تازگی، خود را بازنشسته کرده‌ است. او، در 2 دسامبر 2013،  به آقای دلخواسته نوشته است: 

 

●«تبریک به خاطر انتشار مقدمه اقتصاد توحیدی نوشته ابوالحسن بنی صدر:

   مفهوم توحید بس جالب توجه است. در ورای بکاربردنش در نظریه سیاسی و اقتصادی، راه و روشی است برای درک واقعیت. تجدد وجدان را چند پاره کرده است و توحید بسا راه و روشی‌است برای شعور بر پیوند و همبستگی متقابل اعضائی که یک کلیت را تشکیل می دهند.

   بدین قرار، مستقل از زمینه خدا شناسیش، توحید یک مفهوم عمومی است. من از بسطی که توحید در زبان بنی‌صدر یافته‌است، تکان خوردم. دیگر سنتهای بزرگ خداشناسی از آن غافل بوده‌اند. به تازگی، « The Experience of God » را می‌خواندم. درآن، داوید بنتلی هارت Hart David Bentley، خدا شناس و فیلسوف، در اندریافتهائی که اکثر مذاهب جهان از خدا دارند، مفهوم خدا را می‌کاود. در بحث از یکتا پرستی، او نکته‌ای را می‌گوید که می‌تواند تصدیق تعریف بنی‌صدر از توحید باشد: سخن گفتن شسته رفته (صحیح) از «خدا» - بکاربردن کلمه در معنائی که در ادیان،یهود و مسیحی و اسلام و مذهب سیک و هندوئیسم و بهائی، بخش عمده‌ای از پاگانیسم باستان و ... دارد – سخن گفتن از یک سرچشمه بی‌پایان از هرآنچه ابدی، دانای و توانائی مطلق و حضور مطلق، بی‌نیاز از علت، زاده نشده و وجود کامل دارای همه این صفات، که بدین‌خاطر نسبت به همه چیز مطلقا بلاواسطه و درونی، است. خدائی که این‌سان درک می‌شود، در بیرون جهان و در برابر آن نیست، خود جهان نیز نیست. او یک «موجود» همانند یک درخت و یک کفش دوز و یا خدائی که موجودی باشد و یا شئی‌ای در مجموعه اشیاء نیست. مطلقا شئی نیست. بعکس، هرآنچه می‌زید، زندگی خود را بطور مستمر از او دریافت می‌کند. او خالق ازلی و ابدی همه آفریده‌ها است. همه چیز (هرگاه بخواهیم زبان متون مسیحی را بکار بریم) زندگی و حرکت و بودن خویش را از او دارد. در یک معنی، او در«ورای بودن» است. اگر «بودن» را هرآنچه مطلق نیست، هرآنچه پایان پذیر است، بدانیم.  

    به سخن دیگر، او «خود هستی» است. بدین صفت، او منشاء پایان ناپذیر تمامی واقعیتها است. مطلقی است که همه ممکن‌ها همواره وابسته به او هستند. واحد و بسیطی است که همه آفریده‌های گوناگون و مرکب و پایان پذیر از او هستند.

   بازگردیم به نظریه اقتصادی: بنابر رویه، ما این و آن انتخاب را می‌کنیم: سرمایه داری یا سوسیالیسم، آزادی یا امنیت، پیشرفت یا حفظ محیط زیست. آنچه ما گم کرده‌ایم توحید و پیوستگی چیزها به یکدیگر و درک این معنی است که رشد منابع اقتصادی جدا از رشد انسان، رشد جامعه، رشد طبیعت و منابع معنوی نیست. کودتای 1981 برضد بنی‌صدر فرصت اثبات کارآئی الگوی بدیل را از میان برد».

   یادآور می‌شوم که ماکسیمو کچاری، فیلسوف ایتالیائی همانند این ارزیابی را به عمل آورده‌است:

   «كف زدنهاى ما ايتاليائيها براى آقاى بنى‏صدر، اميدوارم آگاهانه باشد. اميدوارم اين آگاهى وجود داشته باشد كه در صحبتهاى بنى‏صدر، نه نظر ماكياول، نه قول ماكس وبر، نه فكر مارسيليو دى پادوا و نه انديشه اسميت وجود دارند. از فرهنگ سياسى سخن گفت كه هيچ كلامى از اين شخصيتها در آن نبود. با سياست زدگى غربى ما كه بر پايه بينشهاى اين صاحب نظران است، تفاوت بسيار دارد.

      در ديد مدرن غربى معاصر، تمام سعى بر اينست كه همه آنچه را بنى‏صدر سعى در توحيدشان مى‏كند، از يكديگر جدا كنيم. سعى بنى‏صدر بر اينست كه اينها به توحيد برسند در صورتى كه ما غربيها، بر عكس، همه را از يكديگر جدا مى‏كنيم».

      روژه گارودی، فیلسوفی که زمانی عضو حزب کمونیست فرانسه و رئیس مؤسسه مارکس بود و... نیز.

 

 ●  و در باره «انقلاب اسلامی» فراوان توضیح داده‌ام: انقلاب اسلامی یا به معنای انقلاب در اسلام بقصد بازیافت آن بمثابه بیان استقلال و آزادی است که نشریه انقلاب اسلامی درخدمت آن بوده‌است و هست و هدفهایش در سایت انقلاب اسلامی بطور مداوم در دسترس مراجعه کنندگان هستند و یا بمعنای انقلابی است که اسلام بمثابه بیان استقلال و آزادی و رشد برمیزان عدالت اجتماعی، اندیشه راهنمای آن بوده‌است. هردو معنی شفاف و سر راست هستند.

 ●  کلمه «ناموس» را هیچ‌گاه در دین بکار نبرده‌ام. در جامعه شناسی تاریخی خانواده، بکاربرده‌ام بدین‌خاطر که بیانگر یک نوع از رابطه‌های مرد با زن، بوده‌است و هست.

      بدین‌قرار، مشکل در زبان بنی‌صدر نیست. او همه عمر در ابهام زدائی کوشیده ‌است. کوشیده‌است روش علمی کار را بیابد و بکاربرد. کوشیده‌است با تناقض زدائی، کدر را شفاف کند. کوشیده‌است عقل خویش را مستقل و آزاد کند. کوشیده‌است موازنه عدمی را اصل راهنما کند. کوشیده‌است پندار و گفتار و کردار را از زور خالی کند. کوشیده‌است زبان قدرت را با زبان آزادی جانشین کند.  چنان که کلمه‌ها یک و همان معنی را داشته‌باشند و کلمه‌ها و جمله‌ها بن‌مایه‌ای از زور نداشته‌ باشند. زیرا می‌داند که زبان قدرت، از جمله، ابهام ساز است. این کوشش نیز مورد توجه کاچاری شد. 

     امروز، او نمی‌تواندبگوید موفقیتش کامل است. اما می‌تواند به پرسش کننده و هر انسان دیگری بگوید که بدین کوشش انسان به زندگی معنی می‌دهد. زندگی را بس شاد و دلپذیر و سرشار از امید و شجاعت می‌کند. 

     با این‌همه، عقلهای قدرتمدار که دلها را پر از غرض و کین می‌کنند، هرچه خود می‌سازند را به بنی‌صدر نسبت می‌دهند. او و دوستانش، در محاصره آتشی هستند که زورپرستان برگرداگرد آنها از دروغ و ناسزا و بهتان برافروخته‌اند. در تاریخ ایران، هر بار کسانی که برحق ایستاده‌اند، در این حلقه، قرارگرفته‌اند. آنها که از ایستادن برحق خسته و مأیوس نشده‌اند و روش، دروغ زدائی از راه یافتن تناقضها و رفع آنها بکار برده‌اند، آتش را برخود سرد کرده و عامل ادامه حیات ملی ایرانیان گشته‌اند. علائم شکسته شدن حصار سانسور نمایانند و آتشها دارند سرد می‌شوند و امید که او و دوستان او از کوشش باز نایستند و، این‌بار، تجربه انقلاب ایران قرین موفقیت بگردد


ابوالحسن بنی صدر : تروریسم و رابطه آن با مردم سالاری؟

Published: Nov 2, 2010 توسط KCNSelma748 Filed under: News
۰۳,۰۸,۱۳۸۹
۲۰ دلیل بر بطلان ولایت فقیه از ابوالحسن بنی صدر
۱- طی ۴۰ سال، در نوشته ها و مصاحبه ها و سخنرانی ها (تعمیم امامت را پیش از انقلاب نوشته ام)، استقلال و آزادی هر انسان را در رهبری خویش تشریح کرده ام. انواع نظریه های دینی و ...

banisadrپاسخ به پرسشهای ایرانیان

پرسش اول در باره تروریسم چیست؟:

     به یاد می آورم که، از ۳ پرسش آقای احمد.ر، پاسخ پرسش اول را به بعد از پاسخ دادن به دو پرسش دوم و سوم موکول کردم. آن پرسش را باز می آورم و به بدان پاسخ می دهم. سوال این بود:

« به خاطر می آورم شما در کتابی به نام تعمیم امامت و مبارزه با سانسور، به این قول از پیامبر استناد جستید که: "هرگاه تمام راه های امر به معروف و نهی از منکر مسدود شوند، شمشیرها را از غلاف بیرون آورید" و بعد شما اضافه کردید که "هرگاه در جامعه ای سانسور کامل شود، مبارزه مسلحانه واجب می شود". اکنون با توجه به این دیدگاه، می خواستم بدانم که دیدگاه شما با مبارزاتی که اکنون به عنوان مبارزه با تروریسم موسوم است چیست و مناسبت این مبارزات و مناسبت تروریسم با دموکراسی و حقوق بشر را چگونه ارزیابی می کنید؟»

پاسخ به پرسش در باره تروریسم:

۱- در سال ۲۰۰۴، «گروه شخصیتهای ارشد – که دبیر کل سازمان ملل متحد (کوفی عنان)» با آن موافق بود- تروریسم   را این سان تعریف کردند:

 «هر عملی {...} که هدف از انجام آن کشتن و یا زخمی کردن افراد غیر نظامی و یا کسانی باشد که در نزاع شرکت ندارند، وقتی هدف از چنین عملی، بنا بر طبیعت آن و یا موقعیتی که در آن انجام می گیرد، ترساندن مردم و ناگزیر کردن آنها به تمکین و یا مجبور کردن دولت و یا یک سازمان بین المللی به گرفتن تصمیمی و یا خودداری از گرفتن تصمیمی باشد، ترور و مصداق تروریسم است».

 

بنا بر این تعریف، یک قتل و جرح وقتی ترور است که

الف – تعرضی باشد و

 ب –کسانی کشته یا زخمی شوند که در نزاع شرکت ندارند و

ج - قصد از  کشتن و یا زخمی کردن ارعاب مردم و یا دولت و یا سازمانهای بین المللی، بقصد وادار کردنشان به تسلیم به اراده ترورکننده یا ترورکنندگان باشد.

 بدین قرار، عملیات خشونت آمیزی که این خاصه ها را ندارند، مصداق تعریف تروریسم نیستند. یعنی هرگاه خشونت مقابله با تجاوز به حقوق ملی و حقوق انسان باشد و تنها بر ضد آمران و مأموران تجاوز بکار رود و هدف از آن، بازیافت استقلال و آزادی و حقوق ملی و حقوق انسان باشد، استقامت می شود و نه ترور.  

هرگاه همگان از استقلال و آزادی برخوردار باشند، خشونت سیاسی مصداق این تعریف از ترور می شود. اما اگر سانسور کامل برقرار باشد و زور، نفسها را در سینه ها حبس کرده باشد، ترور بمعنای اقدامی تعرضی، نا ممکن می شود. زیرا زندانی، جز تلاش برای رهائی خود نمی تواند کرد.

۲ – بنا بر این تعریف، دولتی که بقصد ارعاب مردم و واداشتن آنها به تسلیم به اراده او، خشونت بکار می برد و یا مخالف خود را، خواه عضو یک سازمان سیاسی باشد و چه نباشد، می کشد و یا زندانی و شکنجه می کند، دولت تروریست است.

۳ – دولتها و سازمانهائی که خشونت را روش می کنند و از نخست و یا از زمانی ببعد، سازماندهی و عمل آنها مصداق تعریف ترور می شود، نه در جهان امروز و نه در جهان دیروزها و پریروزها، مستقل نیستند و نبوده اند. زاده روابط قوا در مقیاس یک کشور و در مقیاس جهان بوده اند و هستند. این دولتها و سازمانها تا وقتی روابط قوا تغییر نکنند، برجا می مانند. برای مثال:

l رﮊیم ایران، بنا بر تعریف بالا، رﮊیمی تروریست است. ترور را هم در تنظیم رابطه قوا با دولتهای بیگانه و هم در تنظیم رابطه قوا با جامعه ملی و هم بقصد تحت مهار آوردن سازمانها و شخصیتهای سیاسی بکار می برد. آنها هم که گمان می برند مخالف آن رژیم شده اند و هنوز در خود زور پرستی را درمان نکرده اند و به ترور اخلاقی، یعنی به تخریب شخصیت و تجاوز به کرامت و حقوق انسان از راه جعل قول و دروغ سازی و بهتان و... می پردازند، همچنان تروریست و در خدمت تروریسم هستند.

l سازمانهائی چون القاعده و طالبان، بنا بر تعریف، سازمانهای تروریست هستند. گرچه می گویند بر ضد متجاوز به حقوق ملتهای مسلمان، به دفاع برخاسته اند، یعنی صفت تعرضی ندارند. اما کسانی که در نزاع شرکت ندارند را می کشند و قصدشان ارعاب به قصد وادار کردن مردم (افغانستان و کشورهای دیگری که این سازمانها در آنها دست به ترور می زنند)  به تسلیم شدن به حاکمیت آنها است. قصد این سازمانها، فضای جامعه ها را باز کردن به ترتیبی که همگان از استقلال و آزادی و حقوق خود برخوردار شوند، نیست. برقرار کردن استبدادی مهار کننده پندارها و گفتارها و کردارهای همگان است.

اما این سازمانها از رهگذر یک رشته رابطه های قوا، وجود دارند و عمل می کنند: روابط قوا میان دولتهای امریکا و ایران و پاکستان و هند و روسیه و اسرائیل و دنیای اسلامی و این دولتها و این سازمانها. این سازمانها، بنوبه خود، با شبکه تاجران مواد مخدر و اسلحه رابطه دارند. باز، این سازمانها و این شبکه ها با شبکه ای از بانکها که واسطه های ضرور هستند و نیز شرکتهای ماوراء ملی و مافیاها رابطه می جویند. منطقه خاورمیانه و بخش بزرگی از جهان، در این شبکه تارعنکبوتی است.

l هرگاه همین تعریف ناقص را محک سنجش تحول سازمان مجاهدین خلق، از اسفند ۱۳۵۹ بدین سو، بکنیم، تا کودتای خرداد ۶۰، سازمان یک سازمان تروریست نبود. اما رﮊیم، صفت یک دولت تروریست را یافته بود. راست بخواهی، چون از آغاز، قصد قاضیان شرع ارعاب بود و نه مجازات و چون، ملاتاریا دست به کشتن افراد و نیز ترور اخلاقی می زد، صفت تروریست را هر روز بیشتر از روز پیش، می یافت. از زمانی که آقای خمینی گفت: «۳۵ میلیون بگویند بله من می گویم نه» و دستور تیراندازی بسوی تظاهرات اعتراض آمیز مردم را داد و ماشین اعدام را بکار انداخت، دولت مشروعیت خویش را یکسره از دست داد و دولت ملاتاریا برقرار شد، اما نا مشروع و تروریست نیز گشت. همه آنها که از آن زمان ببعد، در خدمت آن رﮊیم مانده اند، اگر در ارعاب شرکت کرده اند، تروریست و اگر شرکت نکرده اما دستیار ترورکنندگان و یا توجیه گر  ترور دولتی بوده اند، مأموران یک رﮊیم تروریست بوده اند و مبارزه مسلحانه با آنها، مشمول تعریف بالا از ترور نمی شود.

      بدین قرار:

الف - هرگاه سازمان مجاهدین، از موضع دفاع بیرون نمی رفت و

 ب - کسانی را نمی کشت که، در دولت تروریست عضویت نداشتند و یا در آن، در شمار آمران و مأموران ترور نبودند و

 ج – هدف را که استقلال و آزادی و عدم هژمونی بود، با هدف حذف تمایلهای «لیبرال» و حصر انتخاب مردم به یا رﮊیم خمینی، یا سازمان مجاهدین خلق، جانشین نمی کرد، سازمان تروریست نمی گشت. از چه زمان تغییر ماهیت داد؟ از زمانی که اصول راهنمای شورای ملی مقاومت را نقض کرد: استقلال را نقض کرد وقتی بنا را بر جا و موقعیت پیدا کردن در روابط قوا، میان دولتهای غرب و منطقه با رﮊیم خمینی گذاشت. آزادی را نقض کرد وقتی هر طرفدار خمینی و هر عمامه بسر و هر لباس پاسدار در بر را محکوم به مرگ شمرد و مشغول ترور اخلاقی هر انتقاد کننده ای شد. و عدم هژمونی را نقض کرد وقتی بدون تصویب شورای ملی مقاومت و با نقض تعهدی که به منتخب مردم ایران سپرده بود، با قدرتهای خارجی ارتباط برقرار کرد و بخاطر اعتراض نشریه انقلاب اسلامی به دروغهای طارق عزیز، آقای رجوی نامه ای در ۱۴صفحه به بنی صدر نوشت و به همکاری سازمان مجاهدین با او، خاتمه داد.

 به تدریج که سازمان ماهیت تروریست می جست، در درون خود نیز، اعضاء را بیش از پیش، از استقلال و آزادی و حقوق ذاتی خود، محروم تر می ساخت. بدین سان، صفت تروریست پیدا کردن با ارتباط با قدرتهای خارجی و نقض آزادی و استقلال و اخلاق و رفتارهژمونی طلبی بکار بردن، همزمان انجام گرفته است. این زمان، زودتر از در آمدن به خدمت صدام بوده است. انتقادها ازو و اعتراض ها به نقض اصول و ترور نیز بسیار زودتر از به خدمت رﮊیم صدام درآمدن گروه رجوی، آغاز شده اند. الا اینکه تا زمان پایان دادن به همکاری، پاسخ نقدها و اعتراض ها، انکار بود.

بدین سان، دو ابتلا و آزمون بس مهم در تاریخ ایران انجام گرفته اند. هرگاه نسلهائی که از پی یکدیگر می آیند، بخواهند از آن درس بگیرند، می توانند در وطن خود در استقلال زندگی کنند و مردم سالاری پیشرفته ای را برقرار بسازند:

الف – ابتلائی که ماهیت ملاتاریا را بر ملاء کرد:

 آقای خمینی و دستیاران او نمی توانستند استبداد برقرارکنند و دم از ولایت مطلقه بزنند هرگاه، گرایش به خشونت را با گروگانگیری و ورود در روابط پنهانی با قدرتهای خارجی همراه نمی کردند. بدیهی است سازمانهائی که خشونت را روش کردند و خود را در روابط قوای دولتهای بیگانه با دولت ایران، قرار دادند و، از روز نخست، با وجود فضای آزاد و امکان تبلیغ مرام، خشونت در کار آوردند، دستیار ملاتاریا در استقرار استبدادی متمایل به استبداد فراگیر شدند. ایجاد ستون پایه های قدرت و جنگ، امکان و فرصت استقرار استبداد را بیشتر کرد. بدین ترتیب، هرگاه روابط پنهانی (اکتبر سورپرایز و ایران گیتها) با امریکا و اروپا نبودند و هرگاه به روس و چین باجها داده نمی شدند و هرگاه دولت تروریست با سازمانهای تروریست و شبکه بانکی و شبکه های تجارت اسلحه و قاچاق مواد مخدر ارتباط نمی جست، استقرار استبداد ملاتاریا میسر نمی گشت. استبداد ملاتاریا صحت همان قاعده ای را ثابت کرد که استقرار استبداد پهلویها و پیش از آن، قرار گرفتن ایران در موقعیت زیر سلطه اثبات کرده بود:

 استبداد با وابستگی و ورود در روابط قوائی بس گسترده همراه است. مرامی که با ادعای اجرای آن، روش کردن خشونت، توجیه می شود، نخستین قربانی استبداد می شود. در روسیه نیز، کمونیسم قربانی استقرار استالینیسم شد و...

ب – ابتلائی که ماهیت گروه رجوی را بر ملاء کرد، گرچه برای وارد شوندگان در ابتلا، سختی ها داشت، اما سود آن به ایرانیان رسید. زیرا حالا دیگر ایرانیان می دانند گرایش به ترور، با وابستگی و وارد شدن در مجموعه ای از روابط قوا و آلت فعل و وجه المصالحه شدن همراه است. و از آنجا که استقلال و آزادی اصول راهنمای دموکراسی را تشکیل می دهند، تروریسم، حتی بنابر همان تعریف که شخصیتهای ارشد کرده اند و دبیر کل سازمان ملل متحد با آن موافق بوده است، ناقض دمکراسی می شود. جهان ما، نه در گذشته و نه در حال حاضر، یک سازمان تروریست موافق دموکراسی به خود ندیده است.

درس تجربه کاملتر می شود هرگاه تروریسم را به خاصه هایش تعریف کنیم و این خاصه ها معیار سنجش پندار و گفتار و کرداری بگردند که صفت تروریست پیدا می کنند:

خاصه های تروریسم:

    بکار بردن زور بقصد ارعاب، ترور است. می دانیم که بلحاظ تاریخی، در غرب، ترور، در نوامبر ۱۷۹۴، در مقام «دفاع از انقلاب»، روش شد و تروریسم را پدید آورد. آن زمان، این دولت بود که از راه سانسور اندیشه ها و اطلاع ها و کشتن مخالفان، رژیم ترور را برقرار کرد. بعدها، صفت تروریست در باره شخص یا سازمان هایی بکار رفت که مقامهای دولت را ترور می کردند و ترور را روش مبارزه با دولت می کردند و می کنند. بدین سان، ترور، سانسور است. از راه اتفاق نیست که ترور با سانسور اندیشه ها و اطلاع ها آغاز می شود.

پس هرگاه دو جریان آزاد اندیشه ها و اطلاع ها بر قرار باشند، زور در کار آوردن، ترور می شود. چرا که ترور اقدامی تهاجمی است. از این رو، هرگاه زورپرستی، خواه دولت و خواه یک گروه و خواه یک شخص، سانسور کامل برقرار کند و یا حیات انسان و یا گروهی از انسانها را تهدید کند، دفاع، حق قربانی یا قربانیان ترور است. سخن دقیق این که قربانی یا قربانیان، بر خشونت زدائی و بی اثر کردن خشونت زورپرست، حق دارد یا دارند. اگر قربانی یا قربانیان در وضعیتی قرار گیرد و یا گیرند که خشونت زدائی، بکار بردن زور را ایجاب کند تا حد بی اثر کردن زور زورگو، می تواند یا می توانند زور بکار ببرد یا ببرند. برای اینکه تعریف از  ترور و تروریسم را  دقیق تر کنیم، خاصه های آن را یک به یک می آوریم:

۱ - سلب استقلال و آزادی یک انسان، یک گروه از انسانها و یک جامعه، ترور است. بدیهی است سلب استقلال و آزادی، از راه ارعاب انجام می گیرد. حتی غفلت انسان از استقلال و آزادی و حقوق خویش نیز، اغلب با بکار بردن زور در شکل دروغ و فریب، میسر می شود. بدین قرار، آنها که بقصد غافل کردن انسانها از استقلال و آزادی و حقوق خویش،  بعمد دروغ می سازند و به جعل قول و زدن بهتان و...،  می پردازند، ترور می کنند. سازندگان و بکار برندگان بیانهای قدرت، خاصه استبداد فراگیر، تروریستهائی هستند که عقلهای آزاد انسانها را هدف ترور کرده اند. مقابله با این نوع ترور، نیاز به بکار بردن زور ندارد. نیاز به ابطال ساخته های ذهنی تروریست دارد. این ساخته ها، پیش از آنکه توجیه گر پندارها و گفتارها و کردارهای زورپرستها شوند، با دریدن پوشش دروغ و آگاه کردن همگان از این دو قاعده، باطل می شوند:

• زور، زورگو را رها نمی کند تا از پایش درآورد. مگر این که زورگو، زورپرستی  را ترک گوید.

• زور، زورگو را به هدفی که می خواهد نمی رساند بلکه به هدفی که نمی خواهد می رساند و آنهم زمانی که چاره جز سرکشیدن جام زهر نیابد.

۲ – ستاندن زندگی از یک انسان و یا بیشتر، در مقام تعرض و بقصد ارعاب، ترور است. اما، بنا بر توضیح بالا، هرگاه قربانی زور، بدون بکار بردن زور و یا با بکار بردن زور، در حدی که به مرگ زورگو نیانجامد، بتواند زور او را خنثی کند، با این وجود، اقدام به کشتن زورگو کند، عمل او قتل نفس است.

۳ – خاصه بس گویای ترور اینست که:

الف – همواره تروریست است که آغازگر ترور است و

ب - همواره، محتوای پندار و یا گفتار و یا کردار او زور و بیانگر تضاد و خصومت است و هدفش ایجاد تضاد و خصومت است. تاریخ هیچ جامعه ای به خود ندیده است که محتوای تروری، زور و خصومت نباشد و بقصد از میان برداشتن تضاد و خصومتی انجام گرفته باشد. از این رو است که، یکی از اصول راهنمای قضاوت عادلانه، رفع خصومت و برقرار کردن صلح اجتماعی است. استبدادهای فراگیر، تروریست هستند زیرا کارشان تضاد و خصومت تراشی و آن را دست آویز حذف «فتنه گر»، کردن است.

۴ - چون بکار بردن زور نیازمند توجیه است و توجیه نیز نیازمند مشروعیت است، خاصه بس گویای دیگر ترور، اینست که: الف - نیازمند مرام توجیه کننده است و

ب – این مرام، همواره می باید زور را، وقتی او بکار می برد، در تمامی اشکال توجیه کند و

ج – این مرام در نظر تروریست می بایدحق مطلق جلوه کند و

د – لذا، هرکس آن را نپذیرد، گمراه و بسا مستحق مرگ است. بخصوص اگر مرام حق به او عرضه شود و نپذیرد. چرا که «هرکس با او نیست، بر او است».

  از این رو است که مرام تروریست، بیان قدرتی است مبهم و تفسیرهای ضد و نقیض پذیر، چنانکه وقتی هدف ترور، هدفی ضد هدف پیشین شد، قابل توجیه باشد و مشروع بنماید.

۵ – چون از دید تروریست، شماری از «غیر خودی ها»، یا هم اکنون دشمن هستند و یا در آینده دشمن می شوند، در سلسله مراتب دشمن ها، علی الاصل، دشمن های کنونی، باید در مرتبه اول حذف شدنی ها قرار گیرند، اما بسیار می شود که مردم عادی هدف ترور می شوند. نه تنها بدین خاطر که کشتار آنها سبب ارعاب می شود، بلکه بیشتر به این خاطر که  میان آنها و دشمن قرار می گیرند. بدتر، این مردم کسانی تعریف می شوند که مانع تحقق «جامعه آرمانی» هستند. بر اساس چنین رده بندی بود که در کامبوج، دولت تروریست خِمِرهای سرخ، آن قتل عام فراموش ناشدنی را مرتکب شد. در ایران، گرایشهائی از رژیم این سلسله مراتب را ترتیب داده اند و «درکوتاه مدت، تنها با زور است که باید موانع را از پیش پا برداشت»

و یا «با از میان بردن مزاحمها، جامعه اسلامی را باید ساخت!» و یا «ایران از میان برود مهم نیست، مهم بقای نظام و یا اسلام است!»، را توجیه گر ترور کرده اند و هنوز نیز می کنند.

درحقیقت، تروریستها در اینکه همگان را صاحب حق نمی دانند و دارندگان حقوق را از «گوهر ویژه » می شناسند، اشتراک نظر دارند. حیات آنها که حقوق ندارند، بکار حیات آنهائی می آید که حقوق دارند. پس هر زمان لازم شد، قابل حذف هستند.

۶ – خاصه دیگری از خاصه های مشترک تروریست ها، تلقی آنها از طول مدتی است که ترور روش می شود و مکان یا مکانهائی که، در آنها، این روش باید بکار رود. بنا بر تاریخ، تروریسم نه محدودیت زمانی و نه قلمرو ممنوعه داشته است. بنا بر طبیعت خود نیز، محدودیت زمانی و مکانی نمی پذیرد. زیرا ارعاب می باید همگانی شود و تا وقتی تروریست به هدف برسد، ادامه یابد. اما تروریست چه وقت به هدف می رسد؟ سازمانهای سیاسی تروریست سرنگونی رژیمی که با آن «می جنگند» و محدوده اقتدار آن را طول مدت و قلمرو «اعدام انقلابی» و...، اعلان می کنند. اما هیچگاه مشاهده نشده است سازمانی، بعد از رسیدن به هدف، ترور را رها کرده باشد. در اسرائیل، لیکود ترور را روش کرد برای گریزاندن فلسطینیان از سرزمین خود. قلمرو ترور، شهرها و روستاهای فلسطینی نشین و زمان ترور «تا استقرار دولت اسرائیل» بود. با وجود این، به ترور تا امروز ادامه داده است. هرچند این دولت اسرائیل است که ترور می کند، اما هربار که لیکود و راستهای افراطی تصدی دولت را برعهده می گیرند، ترور روش اصلی می شود. از حکومت شارون تا حکومت نتان یاهو، مردم فلسطین در رژیم ترور زندگی می کنند. قلمرو ترور نیز همه جای جهان است. در ایران نیز، رضا خان پیش از رسیدن به سلطنت و نیز فرزند او پیش از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲، ترور می کردند. بعد از رسیدن به هدف، ترور را رها نکردند. باز، گروههائی که در دوره شاه ترور را روش کردند، در رژیم کنونی نیز همچنان متصدی ترورهای دولت تروریست هستند و غافلند که ترور، تا سقوط، رهایشان نمی کند.

علت اینست که ترور از قاعده ای پیروی می کند که قدرت از آن پیروی می کند: هرگاه در یک محدوده زمانی و مکانی زندانی شود، می میرد.

۷ - اما چرا تروریستها، ترور را بخاطر ارعاب بکار می برند و چرا گمان می کنند «النصر بالرعب»، قاعده ایست که در همه جا و همه وقت، بکار برنده را به هدف می رساند؟ زیرا، بنا بر قاعده، کسی که می ترساند، خود نیز می ترسد و بسا بیشتر نیز می ترسد. از این رو، خاصه ای از خاصه های نمایان ترور اینست که تروریست موجودی ترسو است. آنها که از رابطه قدرت با قدرت اطلاع ندارند، گمان می برند که، برای مثال، دولت تروریست، با دست زدن به ترور، مردم را زندانی وحشت و بی حرکت می کند. اما اهل تحقیق، به درست، از «تعادل وحشت» سخن می گویند. توضیح این که هر اندازه ترس تروریست بیشتر می شود، ترور را برای ایجاد ترسی افزون تر بکار می برد. چنانکه از خرداد تا پایان اسفند سال ۱۳۶۰ و نیز از خرداد تا اسفند ۱۳۸۹، ترس دولت تروریست از سقوط حد اکثر شد. نیازمند برقرار کردن «تعادل وحشت» گشت. ترور و سرکوب در انواع اشکال را برای ایجاد ترسی بزرگ در جامعه بکار برد. بدین سان، ترور، بنفسه، بیانگر «تعادل وحشت» است. بدین خاصه است که یک عمل تروریستی از غیر آن تمیز داده می شود.

 از این رو، هرگاه مردم نترسند و به جنبش خود ادامه دهند، دولت تروریست از پا در می آید. بدیهی است جنبش می باید همگانی بگردد و روشی را در پیش بگیرد که هم مردم از بکار بردن خشونت بی نیاز شوند و هم رژیم از برقرار کردن تعادل وحشت ناتوان گردد. جنبش همگانی و پیروز مردم ایران که انقلابی دوران ساز شد و رژیم سلطنت را برافکند، الگوی روشن و روشی است که جنبش می باید در پیش بگیرد (مقابله گل با گلوله ). هرگاه جنبش همگانی مردم ایران، رهبری منطبق با ولایت جمهور مردم را می یافت، الگوئی بی نقص برای جامعه جهانی می گشت.

۸ – رابطه ذهنی با عینی، بطور طبیعی اینطور برقرار می شود که ذهن ترجمان واقعیت، همان سان که هست می شود و عقل آزاد آن را بکار می برد. بدیهی است عقل، رابطه میان  واقعیتها را نیز می یابد. اما پس از این کار، بنا بر این که آزاد باشد و یا قدرتمدار، با واقعیت و رابطه ای که واقعیتها با یکدیگر دارند، دو نوع رابطه برقرار می کند:

عقل آزاد اولاً با واقعیت، رابطه مستقیم برقرار می کند و ثانیا نظری که می یابد، ناسازگار با واقعیت و رابطه واقعیتها بایکدیگر نمی شود. اما وقتی عقل قدرتمدار است، اولاً از راه قدرت، بنا بر این، غیر مستقیم با واقعیت رابطه برقرار می کند و ثانیاً واقعیت را از دید قدرت می بیند و ثالثا میان واقعیت ها رابطه ای را برقرار می کند که قدرت می خواهد. حاصل کار این عقل اینست:

 واقعیت همواره می باید تابع ذهنیت باشد. اگر هم بیانهای قدرتی که تروریستها راهنمای خود می کنند، یکی نباشند، در لزوم انطباق واقعیت با ذهنیت، اتفاق نظر دارند. از این رو، خاصه عمومی ترور، اینست که قربانی ترور، کسی است که با ذهنیت تروریست منطبق نیست. این خاصه جهان شمول است. توضیح این که عضو سازمان تروریست نیز، تا زمانی که  پندار و گفتار و کردارش با ذهنیت رهبری در انطباق است، حق حیات دارد. از آن پس، قربانی «تصفیه داخلی» می شود. اگر در تمامی سازمانهای تروریست، تفتیش عقاید ضرور است، بخاطر «ضرورت انطباق واقعیت با ذهنیت رهبری است».  چنانکه رژیم تروریست حاکم بر ایران، چندین دستگاه تفتیش عقاید دارد. بتازگی سه دستگاه (سپاه و واواک و نیروهای انتظامی) «ساختار فتنه» را انتشار داده اند. دلیل فتنه گری کسانی که نامهاشان در فهرست فتنه گرها آمده است، قولهائی است که سازمانهای تفتیش عقیده به آنها نسبت داده اند و یا خود آنها را گفته اند.

امر مهمی که می باید بدان تمام توجه کرد اینست:

 دستگاه تفتیش عقیده یک سازمان تروریست و یا یک شخص تروریست، نه قربانی ترور یعنی همان که هست، بلکه، از دید تروریست، او هویت جعلی را دارد که تروریست برای او می سازد.  توجه به این امر سبب می شود کسانی نیز شناسائی شوند که خود را مخالف دولت و یا سازمان تروریست می خوانند و مدعی می شوند چون آزادی خواه شده اند، از آن دولت یا این سازمان جدا شده اند. شناسایی جدا شده راستگوی از جدا شده دروغگو، از طریق روش کار این دو میّسر می شود:

 جدا شده ای که تروریست باقی مانده، کسی است که در مقام ترور اخلاقی و یا «تنی » قربانی خود، برای او هویت جعلی می سازد. هویتی می سازد که ساخته ذهنیت تروریست است و در عالم واقع وجود ندارد.

۹ – ترور نظام مند است. توضیح این که مجموعه سازمان یافته ای از عناصر است که رهبری دارد و این رهبری، ترور را در جهتی معین برای رسیدن به هدفی مشخص بکار می برد. این امر که تروریست به هدف دلخواه نمی رسد، نیاز به اطلاع از قاعده دارد. اما تروریست اگر هم از قاعده اطلاع داشته باشد، با این توجیه دست بکار می شود که او با رفع نواقصی که در کار تروریستهای دیگر بوده است، به هدف دلخواه خود می رسد.

 پاسخ این پرسش که ترور چگونه نظام مند می شود، اینست:

• عنصری از عنصرهای نظام، ترورکنندگان هستند که به رابطه هاشان با یکدیگر سازمان می دهند (رهبری و هدف و روش  بکار بردن نیروهای محرکه در ترور، با کارآئی حد اکثر، و یافتن و بکار بردن تدابیر لازم برای ادامه حیات سازمان).

• این مجموعه می باید نیروهای محرکه (فن و دانش و پول و سلاح) را تهیه کند و آنها را در ترور بکار برد. بنا براین،

• با محیط اجتماعی در ارتباط می شود و چون از این محیط، اعضای خود و نیازمندیهایش را بدست می آورد، پس محیط اجتماعی در همان حال که عرصه کار سازمان است، عنصری از عناصر نظام بشمار است. چنانکه نوع رابطه با این محیط، سمت یابی و روش و هدف  هرسازمان، از جمله سازمان تروریست را معین می کند.

• سازمان تروریست، بضرورت، اندیشه راهنمائی دارد که رابطه ها را با آن تنظیم می کند. بنا بر قاعده، اندیشه راهنمای نخستین به تدریج جای به اندیشه راهنمائی ضد خود می دهد.

• سازمان تروریست هر صفتی داشته باشد، برای مثال، صفت سیاسی، صاحب صفتهای دیگر نیز می شود. در جهان امروز، از تروریسم سیاسی و تروریسم اقتصادی صحبت می شود و کم نیستند کسانی که تروریسم اقتصادی را قبول ندارند. زیرا غافلند که چهار بعد واقعیت اجتماعی، از یکدیگر جدائی ناپذیر هستند. در حقیقت، هر ترور سیاسی، در همان حال اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی است. بنا بر این، با جامعه ای که از آنست و قلمرو اصلی فعالیت او است، در هر چهار بعد سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی رابطه برقرار می کند. 

• چون از راه ارعاب است که سازمان قصد دارد به هدف برسد و نیازمند ادامه حیات است، این بار، نا گزیر، می باید در روابط قوا میان جامعه ملی و جامعه های دیگر، برای خود محل عمل بدست بیاورد. از این زمان ببعد، سازمان تروریست وابسته می شود و هدفهایش ضد هدفهای نخستین می شوند.

بدین سان، جدا کننده سازمان تروریست، از سازمانی که در خدمت مردم می خواهد مانع را از سر راه حضور مردم در صحنه بردارد، یکی اینست که دومی نه نیاز به محل عمل پیدا کردن در روابط قوا دارد و نه خاصه های یک سازمان ترور را پیدا می کند. قرار گرفتن در رابطه قوا در درون و با بیرون جامعه ملی، استقلال رهبری را از سازمان تروریست می گیرد و آن را نظامی وابسته می گرداند. (به این خاصه دیر تر می پردازم) تا وقتی رابطه های قوا بر جا هستند، سازمان تروریست نیز برجا است. بدین خاطر است که هرگاه امریکا می خواست تروریسم از میان برخیزد، از روابط مسلط – زیر سلطه خارج می شد و خود نیز از ترور بی نیاز می گشت. بدین قرار، نظام تروریستی که در چنین روابطی قرار می گیرد، عناصر پر شماری می یابد اما اثر گزارترین آنها، عناصر بیرون از سازمان هستند. در حقیقت،

۱۰- سازمانهای تروریست که با قدرتهای خارجی ارتباط برقرار می کند، ادعا می کنند که نه قدرتهای خارجی از آنها که آنها از قدرتهای خارجی استفاده می کنند، دروغی آشکار می گویند. چرا که وقتی زور روش و قدرت هدف می شود، رهبری به بیرون از انسان و هر گروه از انسانها و با هر نوع سازماندهی، منتقل می شود. چنانکه رژیم کنونی ایران، «رهبری» مدعی ولایت مطلقه دارد اما بلحاظ این که دولت خارجی است و بدین خاطر که زور، روش و قدرت، هدف است، «رهبر» بی اختیارترین کسان است. زیرا نه تنها عناصر نظامی که رژیم در آنست، به فرمان او نیستند و او در فرمان آنها است، بلکه چون همواره می باید ایجابات قدرت را لحاظ کند، رهبری کننده واقعی قدرتی است که فرآورده روابط قوا میان دولت با جامعه و دولتها با قدرتهای خارجی و... است. موقعیت رژیم در این روابط، نه موقعیت مسلط که موقعیت زیر سلطه است. بدیهی است اگر هم موقعیت مسلط می داشت، همچنان رهبری بیرون از «رهبر» و او مطیع قدرت می بود. بدین سان، خاصه بس آشکاری از خاصه های آشکار تروریست، اینست که فاقد رهبری مستقل است و رهبری کننده و بسا رهبری کنندگان در بیرون سازمان قرار دارند. چنانکه، در حال حاضر، اختیار بود و نبود سازمانی که آقای رجوی رهبریش می کند نیز، در دست قدرتهائی است که این سازمان، خود را در روابط قوا میان آنها، جا کرده است. بخصوص که

۱۱- تروریست، از آغاز، خود را محدود می کند. زیرا، بنا بر ضرورت، خود را مخفی می کند. نخست از خانواده و محیطهای اجتماعی آشنا، و از زمانی ببعد، از همگان خود را مخفی می کند. محیط های اجتماعی برای او بیگانه می شوند.  و دست آخر، از همه سازمانها و گرایشهای سیاسی می بُرد. چون نمی خواهد حاصل کارش عاید آنها شود و «میوه درختی که می کارد را میوه چین ها بخورند». از این رو، بتدریج که دامن دشمنی را می گسترد، خود را منزوی می کند.

  اما از آنجا که افراد سازمان نمی باید گرفتار تردید شوند، می باید در رژیم سانسور زندگی کنند. بدین سان، خاصه تروریسم، سانسور توسط سازمان و خود سانسوری و انزوا و تنهائی می شود. چون به زور است که اگر نه تمام نقش، دست کم نقش اول را می دهد، مدار عقل او، قدرت می گردد و این عقلِ زندانی سانسورها، به تدریج کور می شود. از این رو است که سازمانهای تروریست، کار را برای تحقق بخشیدن به آرمانهای بزرگ، آغاز می کنند، اما به تدریج که در فضای بسته سانسور، مأمور قدرت می شوند، آن آرمانها، جای به قدرت دهند. عقل در سانسور درکی از قدرت پیدا می کند که عقل یک گروه مافیائی دارد:

۱۲ – سهم دانش در اندیشه راهنمای اعضای سازمان ترور، روز به روز کمتر و نقش عناصر غیر عقلانی و خرافی بیشتر می شوند. تمامی سازمانهای تروریست که تاریخ به خود دیده است، کار را با علم گرائی آغاز و با خرافه گرائی به پایان برده اند. سازمانی که حسن صباح بنیاد نهاد، این سرنوشت را پیدا کرد و ... و رژیم ملاتاریا که اینک رژیم مافیاها شده است، همین سرنوشت را یافته است و گروه رجوی نیز همین سرنوشت را جسته است.

۱۳ – فعالیتهای تروریست یکسره تخریبی می شوند: از خاصه های بازهم بس آشکار تروریسم، همزاد بودن تروریسم تنی با تروریسم اخلاقی است. اگر ترور تنی نیازمند توانائی تروریست بر ترور و غفلت قربانی ترور است، در عوض، ترور اخلاقی، در نظر تروریست، آسان می نماید. بدیهی است عقل قدرتمدار و در سانسور تروریست نمی تواند درک کند که ترور اخلاقی، سلاح بس مرگباری است که بر ضد خود بکار می برد و بسیار زود از پایش در می آورد.

اما تنها همزاد بودن ترور تن و ترور شخصیت نیست که خاصه یک سازمان تروریست است، یک رشته ویران کردنها و ویران شدنها نیز هستند:

• تروریست جانشین جامعه ملی می شود. تفاوت کیفی سازمان تروریست با غیر آن اینست که دومی مانع را بر می دارد تا جامعه وارد عمل شود و اولی دستیار دولت استبدادی می شود در تشدید جو خفقان. با این ضابطه، اگر فعالیتهای سازمان مجاهدین خلق سنجیده شود، روشن می شود کدام فعالیتها و در چه زمان و موقعیتی، تروریستی بوده اند و یا تروریستی نبوده اند.

• تروریست، قدرت خارجی را در درون یک کشور فعال می کند. از این رو، ضد استقلال در همه معانی که دارد و نیز ضد آزادی، بخصوص بمعنای محروم کردن جامعه ملی از حق حاکمیت خویش می شود. و

۱۴ – از خاصه های بارز تروریست، یکی دیگر اینست که زندگی او، به امر و دستور است. از این رو، خودانگیختگی در او، به صفر میل می کند. بنا بر این ضابطه، ترور خودانگیخته وجود ندارد. هر تروری خاصه های بر شمرده و این خاصه را دارد که دستوری است. پس اگر عملی صفات ترور را داشت، بضرورت دستوری و نظام مند و سازمان یافته است و می توان سازمان دستور دهنده آن را یافت. هر تروری که انجام بگیرد و سازمان دستوردهنده آن یافت نشود، این واقعیت را باز می گوید که یا ترور درون سازمانی است و یا دستگاهی که وظیفه ردیابی را برعهده دارد، مصلحت خود را در یافتن دستور دهنده نمی بیند. چنانکه قتلهای سیاسی که شهیدان، فروهرها و مختاری و پوینده و شریف و... قربانیان آن شدند، دستوری بود اما به قول کمیسیون اصل ۹۰ مجلس ششم، ردیابی را تا رأس هرم ( «رهبر») نمی توان پی گرفت.

۱۵ – ترور، دستوری است و مقام دستور دهنده، خود مدعی و خود قاضی است. محاکمه نیز غیابی انجام می گیرد و قربانی ترور،کمتر اطلاعی از محکوم شدن خود ندارد. خود «قدر قدرت» و میزان تمیز حق از ناحق انگاری، خاصه طرزفکر تروریست و نیز خاصه هر عمل تروریستی است. وقتی سخنگوی دستگاه قضائی می گوید: دو سازمان سیاسی (مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی) که هر دو در رژیم شکل گرفته اند، در دادگاهی که مجهول الهویه است محکوم به انحلال شده اند و حکم قابل تجدید نظر نیست و هیچیک از دو سازمان نیز از محاکمه و علت محکومیت خود آگاه نیستند، این سان محکوم کردن به انحلال، ماهیت تروریستی دستگاه قضائی رژیم است که آشکار می کند.

     تروریست خود را خدا نمی انگارد زیرا خداوند تا معاد مهلت می دهد و در آنجا محاکمه می کند. انسان را از همه حقوق ضرور برای زندگی و مجموعه ای از استعدادها برخوردار کرده است. این حقوق به استعدادهای او امکان می دهند حق را از ناحق تمیز دهد. پس هر انسان «بر نفس خویش عارف است» و خود داور اعمال خویش. این را نیز می داند که هر  زوری که بکار برد، به خود او باز می گردد (مکافات عمل). تروریست، خود را قدرت تقدیر ساز می داند و در مقام قدرت تقدیر ساز، دست به ترور می زند. این خاصه، گویای این واقعیت است که ترور کننده از راه عجز و ناتوانی و بدین خاطر که در تنگنا و در موقعیت دفاع است، ترور نمی کند. بلکه از موضع قدرتی تقدیر ساز است که ترور می کند. ترسی که او را به ترور بر می انگیزد، ترس قدرت از انحلال است. این آن ترسی است که زمان به زمان بیشتر می شود و تروریست را ناگزیر می کند برای ایجاد تعادل وحشت، بر ترورها و صفت وحشت آور بخشیدن به آنها بیفزاید.

      بدین سان، قدرت تقدیر ساز و ترسان که تروریست خود را نماد آن می پندارد، خاصه ای دیگر از خاصه های تروریست و ترور است. هر تروری، بنفسه گزارشگر این خاصه است: ترور می باید قدرت تروریست را گزارش کند. این صفت، تشخیص ترور را از غیر ترور آسان می کند. ترور اجتماع کنندگان در سالن اجتماعات حزب جمهوری اسلامی و ترورهای سیاسی، همه گزارشگر قدرت تقدیر سازی هستند که از راه ترور، توان وحشت آفرین خویش را به نمایش می گذارند. و

۱۶ - گفتیم که هر سازمان تروریست کار را با مرام، آغاز می کند و سرانجام، ضد آن مرام راهبر پندار و گفتار و کردار آن می شود. چنانکه رژیم کنونی، مرامی ضد اسلام بمثابه بیان آزادی یافته است که آقای خمینی در نوفل لوشاتو، در برابر جهانیان، اظهار کرد. در یک دوره، گفتند: آن اسلام، اسلام بنی صدر است و اسلام ما اسلام فیضیه است (سخن آقای هاشمی رفسنجانی بعد از کودتا ) اما طولی نکشید که آقای خمینی دم از ولایت مطلقه فقیه و فوق قانون خواندن خود زد. خاصه هر رهبری سازمان تروریستی، فوق مرام خواندن خویش است. چون خود را فوق مرام و فوق اخلاق (بیانیه گروه رجوی، «سازمان انقلابی خود اوج اخلاق است» ) می انگارد، پس میزان پندار و گفتار او، دیگر حقوق نیستند. اما چون نیاز به مشروعیت دارد، نخست، مصلحت را فوق حق و حاکم بر حق می کند و بتدریج، مصلحت را یکسره جانشین حق می گرداند. اما مصلحت را قدرت می سنجد و نیازهای قدرت، روز به روز در تغییر هستند. پس مصلحت ها نیز تغییر می کنند تا اینکه سرانجام، مرام با قدرت تقدیر ساز، انطباق کامل بیابد. یعنی توجیه گر هر جنایت و خیانت و فسادی بگردد. از این رو، شناسائی تحول اندیشه راهنمای سازمانهای تروریست، از لحاظ شناسائی مرحله که سازمان در آنست و چگونگی بی اثر کردنش، ضرورتی به تمام دارد.

    با توجه به این خاصه ها، آسانتر در می یابیم که تروریسم شبکه ای در سطح جهان را تشکیل می دهد متشکل از دولتهای تروریست و سازمانهائی که یا از آغاز تروریست بوده اند و یا در این شبکه جذب و ادغام شده و نقش یافته اند. این شبکه نه با استقلال و آزادی انسان و نه با دیگر حقوق او و نه با استقلال و آزادی ملتها و حقوق ملی آنها و نه با دموکراسی سازگار می شود. بدین سان، تا وقتی امریکا یک دولت تروریست است و دولتهای تروریست  دیگر شبکه جهانی ترور را بوجود می آورد، تا زمانی که در منطقه، با دولتهای تروریست اسرائیل و ایران، در روابط قوا، در اشکال سازش و ستیز است، بدیهی است ادعایش در این باره که برای استقرار مردم سالاری به عراق و افغانستان قشون کشیده است، دروغ، و راست اینست که عامل گسترش تروریسم در منطقه است. آن مبارزه مسلحانه که می تواند ضرور شود و با استقلال و آزادی و حقوق سازگار شود، ویژگی های دیگری دارد. در نوبتی دیگر، به مطالعه آن مبارزه می پردازم.  

 بر آن نیستم که تمامی خاصه های تروریست و ترور را در این، جمع آورده و تشریح کرده ام. اما مطمئنم که تروریست و ترور این خاصه ها را دارد زیرا، چهار دهه از عمر را در تهدید به ترور شدن گذرانده ام و این خاصه ها را از رهگذر مطالعه عملکردهای سازمانهای تروریست، جسته ام.


Page 1 of 1